کلبه ی عاشقی(گرگان)

love. مطالب عاشقانه.عکس عاشقانه.....اس ام اس عاشقانه..بامزه..جوک....تفریح و سرگرمی......

سلام دوستان عزیزم

ممنونم از همه ی عزیزهایی که این همه مدت با اینکه مطلب

جدیدی نزاشتم

میومدن و بهم سر میزدن.باید بگم که خیلی دوستون دارم.


امروز یه مطلب جدید میزار بعد از مدتها که امیدوارم

خوشتون بیاد


ایستگاه خدا

 

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد

و گفت : مقصد ما خداست ، کیست که با ما سفر کند ؟

کیست که رنج و عشق رو با هم بخواهد ؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند ، از جهان تا خدا

هزاران ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد ، قطار

می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، به ایستگاه بهشت رسید ، پیامبر گفت : اینجا بهشت

است ، مسافران بهشتی پیاده شوند ، اما اینجا ایستگاه آخر نیست .

مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند ، اما اندکی باز هم ماندند ، قطار دوباره راه افتاد و

بهشت جا ماند . آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ، راز من همین بود

، آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد …

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ساعت 12:4 توسط sajjad|


سلام به دوستهاي گلم

خوبين عزيزان؟؟؟؟؟ازتون معذرت ميخوام كه دير به دير آپ ميكنم

اومدم بگم كه شايد اين آخرين آپم باشه

چون نميرسم آپ جديد بزارم و همتونو دعوت كنم

يعني يه جورايي تغيير كاربري دادم و رفتم به سمت فيس بوك

واقعا شرمندم عزيزان

فيس بوك منتظرتونم.اددم كنيد.

اينم آدرسمwww.facebook.com/saji0171

راستي اينو هم بگم كه وبمو پاك نميكنم.بهش سر ميزنم و كامنتهامو چك ميكنم

و جوابهاتونو ميدم.

خيل دوستون دارم مخصوصا پـــــــــــــــــ . .

عاشقتونم خيلي شديد.

بــــــــــــــــــــــــــــــوس بـــــــــــــــــــــــــــوس


نوشته شده در جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:0 توسط sajjad|


سلام عزیزانم

امروز داشتم وبگردی میکردم که به یه داستانی

 برخوردم که خیلی دردناک بود

این داستانو میخوام بزارم که شما هم بخونیدش

واسه من که خیلی ناراحت کننده بود

امیدوارم که ازم ناراحت نشین جو وبمو با این پست

غمگین کردم

 

و اما داستان

 

 

سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟

هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد

 همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم

سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود.

 لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو

 ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد

 وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟لنا با چشماي قرمز پف کرده

 و با صداي گرفته گفت:عشق؟دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق…

ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم

لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم

تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيدو ادامه داد:

من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون

 شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته

 که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه

 به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز

و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري…

من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره

 ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده

 چه روزاي عشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي

 ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم

از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم

 من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن

عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي

عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي

عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري

 اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن

اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت

 پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت

 بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود

پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم

 نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم

 و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره

بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم

که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم

و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست

 عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.

بعد از اين موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي

 رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس

 ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که

 توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم

 شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقها تو اون

 دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم

 خدا نگهدار گلکم

 مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت:

 خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود

 معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:

آره دخترم مي توني بشيني لنا به بچه ها نگاه کرد

 همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت:

 پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان

 لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟

ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان

دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت

ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد

آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن

 مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن…

لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد

 

 

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟

 خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

نوشته شده در شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۰ساعت 18:37 توسط sajjad|



مطالب پيشين
» ایستگاه خدا
» وداع با وبلاگ
» حقیقت عشق!
» پرسپولیس قهرمان
» صداقت و دروغ
» ديروز شيطان را ديدم
»
» امید   عشق   زیبایی
» دوست
» محبت مادر هیچوقت پژمرده نمیشه

Design By : Pars Skin


LOGO LOGO